<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به جان با آسمان عشق رفتم </title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/</link>
<description>دنیا همگی عقباست اندر نظر عارف       دنیات چو عقبا شد دنیات مبارک باد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Dec 2009 06:10:49 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عواطف منفي</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;چیزها اینگونه به انحراف کشیده می شوند.&lt;BR&gt;حالا، اگر از کسی عصبانی هستی و شروع کنی به بیان خشم خودت، آن شخص یک گوتام بودا نیست که ساکت بنشیند. او مجسمه ای مرمرین نیست، او نیز کاری خواهد کرد. تو بیان خشم می کنی و او بیان خشم می کند.&lt;BR&gt;اینگونه خشم بیشتری در تو ایجاد می شود ، و این خشم یا خشونت، از سوی دیگر نیز همین ها را تولید می کند و با کینه ورزی. و آنوقت احساس می کنی که بیشتر پیشرفت کرده ای، زیرا که خشمت را بیان کرده ای!&lt;BR&gt;آری، به شما گفتم که بیان کنید ، ولی منظورم در حضور دیگران نیست.&lt;BR&gt;اگر احساس خشم داری، به اتاقت برو، در را ببند، بالش را بزن، دربرابر آینه بایست، برسر تصویر خودت فریاد بکش: چیزهایی را بگو که هرگز به هیچکس نگفته ای و همیشه می خواسته ای بگویی. ولی این باید پدیده ای خصوصی باشد، وگرنه پایانی برایش نیست. چیزها در دایره می چرخند و ما می خواهیم به آن ها پایان بدهیم.&lt;BR&gt;بنابراین لحظه ای که احساسی منفی نسبت به کسی داری، آن فرد دیگر، مسئله نیست. مسئله این است که تو یک انرژی معین از خشم در خود داری. اینک این خشم باید در کائنات محو و ذوب defuse  شود.  تو نباید آن را در درون خودت سرکوب کنی.&lt;BR&gt;بنابراین هروقت می گویم بیان کن، همیشه منظورم در خلوت است، در تنهابودن خودت است. این یک مراقبه است، نه یک جنگ. اگر احساس اندوه داری، در اتاقت بنشین و تا جایی که می توانی احساس اندوه داشته باش ، نمی تواند آسیبی بزند. واقعاً غمگین باش و ببین چقدر می پاید. هیچ چیز برای همیشه باقی نمی ماند، به زودی می گذرد.&lt;BR&gt;اگر احساس گریستن داری، گریه کن ، ولی در خلوت خودت.&lt;BR&gt;این احساس ها ربطی به دیگری ندارند. همه چیز مشکل تو است، چرا آن را عمومی کنی؟ &lt;BR&gt;و اگر در حضور دیگران بیان کنی، نه تنها کمکی نخواهد کرد، بلکه آن را افزایش خواهد داد.&lt;BR&gt;بنابراین، هر روز، پیش از اینکه به خواب بروی، در تختت بنشین و انواع کارهای &lt;BR&gt;دیوانه وار بکن که همیشه می خواستی انجام بدهی: کارهایی که مردم وقتی خشمگین یا خشن هستند و ویرانگر هستند انجام می دهند. و این به آن معنی نیست که نسبت به چیزهای بسیار پرارزش ویرانگر باشی: فقط پاره کردن روزنامه و ریز ریز کردن آن و پراکندنش در همه جا! همین کفایت می کند.&lt;BR&gt;می توانی چیزهای بی ارزش را نابود کنی ، ولی همه چیز باید در خلوت خصوصی خودت انجام شود، تا وقتی که بیرون می آیی، تازه و شاداب بیرون بیایی.&lt;BR&gt;اگر می خواهی کاری در حضور دیگران انجام دهی، آن کاری را که آن قبایل بدوی انجام می دادند انجام بده. می توانی نزد کسی که از او خشمگین هستی بروی و به او بگویی، &quot;من در خلوت خودم از تو خیلی عصبانی بودم. سرت داد کشیدم، به تو فحش دادم. چیزهای زشتی به تو گفتم. لطفاً مرا ببخش. ولی تمامش در خلوت و تنهایی خودم بوده، چون که این مشکل من بود، ربطی به تو نداشت. ولی به نوعی به سمت تو جهت داشت و تو از این آگاه نیستی، بنابراین نیاز به عذرخواهی هست.&quot;&lt;BR&gt;این کار را باید در حضور جمع انجام داد. این به مردم کمک می کند تا به یکدیگر کمک کنند. و آن شخص عصبانی نخواهد شد، خواهد گفت، &quot;نیازی به عذرخواهی نیست. تو کاری با من نکرده ای. و اگر احساس پاک شدن می کنی، تمرین خوبی بوده است.&quot;&lt;BR&gt;ولی منفی بودن هایت و زشتی هایت را به حضور دیگران نیاور، وگرنه برای حل مشکلات جزیی، مشکلاتی بزرگتر می آفرینی. &lt;BR&gt;واقعاً بسیار دقت کن. هرچیز منفی باید در خلوت صورت بگیرد، در تنهایی خودت. و اگر می خواهی جمله ای در حضور دیگران درآن مورد بگویی ، زیرا شاید کسی در فکرت بوده که از او متنفر بوده ای و در حال پاره کردن روزنامه او را کشته ای ، نزد او برو و طلب بخشش کن.&lt;BR&gt;و در اینجاست که می توانی تفاوت مرا با این به اصطلاح درمانگران غربی ببینی. درمان آنان موقتی است. ولی وقتی که یک بار و برای همیشه فهمیدی که هر مشکلی مال خودت است، پس باید هم در خلوت خودت حل بشود.&lt;BR&gt;ملافه ی کثیف خودت را در حضور دیگران تمیز نکن. نیازی نیست. چرا بی جهت دیگران را درگیر می کنی؟ چرا بی جهت چهره ای زشت از خودت می سازی؟&lt;BR&gt;به یاد داستان بسیار عجیبی افتادم. گردهمایی بزرگی برپا بود: یک کنفرانس جهانی از روانشناسان، روانکاوان و درمانگران از هر مکتبی که با ذهن انسان سروکار داشت. یکی از روانکاو های بزرگ داشت مقاله اش را می خواند، ولی نمی توانست بخواند زیرا &lt;BR&gt;توجه اش دایم به یک زن روانکاو جوان و زیبا بود که در صف جلو نشسته بود و مردی پیر و زشت مشغول بازی کردن با سینه های آن زن بود و زن جوان ابداً ناراحت نبود.&lt;BR&gt;روانکاو نمی توانست مقاله را بخواند. سعی کرد آن زن جوان و پیرمرد را زیر جزوه اش از دید پنهان کند، ولی به یاد نمی آورد که کدام خط را می خوانده است! و عاقبت چنان قاطی کرده بود که عاقبت گفت، &quot;این غیرممکن است!&quot; &lt;BR&gt;کنفرانس نتوانست بفهمد که چه چیز غیرممکن است و او چرا اینگونه رفتار می کند. او یک اندیشمند مشهور بود و امروز مسخره رفتار می کند. او نیمی از جمله ای را می خواند و سپس ادامه ی آن چیزی را می گفت که ابداً ربطی به آن نداشت و آنوقت می رفت به صفحه ی بعدی و حالا می گوید، &quot;چنان قاطی شده که نمی توانم....&quot;&lt;BR&gt;و او ابداً به آن زن که در جلویش نشسته بود نگاه نمی کرد. &lt;BR&gt;شخصی برخاست و گفت، &quot;موضوع چیه؟ چرا مثل احمق ها رفتار می کنی؟&quot;&lt;BR&gt;مرد گفت، &quot;من مثل احمق ها رفتار نمی کنم، این خانم جوان هیچ کاری نمی کند و آن مرد پیر و زشت دارد با سینه های او بازی می کند.&quot;&lt;BR&gt;زن جوان گفت، &quot;ولی این مشکل تو نیست. تو باید مقاله ات را بخوانی. حتی من هم این را مشکل خودم نمی دانم. این مشکل او است،  پس چرا من نگرانش باشم؟&quot;&lt;BR&gt;&quot;او نیروی جنسی خودش را سرکوب کرده است: شاید او نتوانسته بوده برای مدت کافی &lt;BR&gt;سینه ی مادرش را داشته باشد. و او هنوز هم در این سن... شاید هشتاد سال داشته باشد.... و او به من آسیبی نمی زند. و این مشکل من نیست، پس چرا مانعش شوم؟ و این مشکل تو هم نیست: چرا تو مختل شدی؟ این فقط مشکل او است. او باید تحت روان درمانی قرار بگیرد ، و او خودش یک روانکاو بزرگ است. در واقع، او استاد من است.&quot;&lt;BR&gt;ولی آنچه که آن زن گفت، &quot;کاری که او می کند مشکل من نیست،&quot; به یک شخصیت بسیار تمامیت یافته نیاز دارد، یک دیدگاه قاطع و روشن که حتی با وجودی که کاری با او انجام می شود، مشکل آن مرد است و نه خود او.&lt;BR&gt;آن زن ادامه داد، &quot;چرا من باید ناراحت شوم؟ به نظر می رسد که این مرد بیچاره از همان ابتدای کودکی رنج کشیده و هرگز فرصتی نیافته است... و حالا تقریباً پایش لب گور است. اگر من بتوانم به او قدری رضایت بدهم، ضرری وجود ندارد. ابداً به من آسیبی نمی زند ، ولی من تعجب می کنم که چرا تو نتوانستی مقاله ات را بخوانی. به نظر می رسد که در پشت سر این پیرمرد، خودت ایستاده ای. تو نیز همین مشکل را داری.&quot;&lt;BR&gt;و این واقعیت بود. آن روانکاو نیز همین مشکل را داشت. وگرنه چیزی نبود که او نگرانش باشد. او باید مقاله اش را می خواند و می گذاشت آن پیرمرد هم هرکاری دلش می خواست انجام بدهد. و اگر آن زن جوان مانع او نیست و توجهی به آن ندارد، ربطی به او ندارد.&lt;BR&gt;اگر مردم بتوانند مشکلاتشان را برای خودشان نگه دارند و آن را در همه طرف پراکنده نکنند.... زیرا در اینصورت مشکلات بزرگ نمایی می شوند.&lt;BR&gt;حالا، آنچه این پیرمرد نیاز دارد فقط یک شیشه ی شیرخوری نوزادان است، تا شب در تنهایی خودش بتواند از آن شیشه، شیر گرم بمکد و لذت ببرد. و در تاریکی، چه نوک پستان باشد و چه یک قطعه لاستیک، تفاوتی ندارد. آنچه که آن مرد نیاز دارد یک شیشه شیر کوچک است تا هرشب بمکد تا بتواند در آرامش و بدون مشکل بمیرد. ولی او آن مشکلات را  &lt;BR&gt;به روی این زن بیچاره پرتاب می کند که ربطی به او ندارد.&lt;BR&gt;و نه تنها این: کسی هم که مطلقاً از این میان دور است مختل می شود، زیرا او نیز همین مشکل را دارد.&lt;BR&gt;مشکلات شخصی خودت را برای خودت نگه دار. هیچ نوع درمان گروهی کمک زیادی نخواهد کرد، زیرا هرکاری که در گروه انجام می دهی نمی توانی در جامعه انجام دهی. &lt;BR&gt;و گروه نمی تواند تمام زندگیت بشود، آنوقت هرگاه بیرون از گروه باشی دوباره در همان دردسر خواهی بود.&lt;BR&gt;آنچه من به تو می دهم یک فن ساده است که خودت بتوانی به آسانی انجام دهی. ناخودآگاهت را پاک کن و با مردم دیگر به دنیای بیرون بیا ، با چهره ای نرم تر، چشمانی تمیزتر، کردارهای انسانی تر.&lt;BR&gt;بنابراین همه چیز درست است، آرپیتا، فقط مرا بد درک نکن. تو از واژه &quot;عموم&quot;public  استفاده کردی. &lt;BR&gt;این ربطی به دیگران ندارد، مشکل تو است. چرا به دیگران زحمت بدهی؟ آن ها مشکلات خودشان را دارند. بگذار آنان هم در خلوت خودشان با مشکلاتشان ور بروند.&lt;BR&gt;احساس هایت را بیان کن. راه هایی را برای بیان کردن پیدا کن که تا حد ممکن اقتصادی و ارزان باشند ، ولی همیشه در تنهایی خودت، تا فقط خودت زشتی آن چیزهایی را که بیرون می ریزی بدانی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 06:10:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصویر حیات</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نقاش كه در زیر میبینید یكی از دوستان خوبم به نام رامین به من هدیه كرد كه من مدتها هر چه فدر به این نقاشی خیره تر میشدم بیشتر مجذوب آن همه احساس و زیبایی میشدم . تصور كنید شما در چنین صحنه ای نشسته اید و .....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بسیار سپاسگزارم رامین عزیز&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.myshare.ir/files/dm8ccauozghllquxcgts.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 17:52:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رهنمودهاي ارزشمند</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt;جهان به آن نیرزد که پریشان کنی دلی را.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; فرو رفتن در غم و اندوه هیچ کس را در دین مومن نمی‌سازد.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; کار نیکی که برای دیگران انجام می‌دهید، وظیفه نیست بلکه یک نوع لذت است که برای شما سلامتی و آرامش خاطر به ارمغان می‌آورد. &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; بهترین زندگی برای کسانی است که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خود کنند.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt;شریف ترین دل‌ها، دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt;خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; هر عمل بزرگ از فکر بزرگ سرچشمه می‌گیرد.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; نیکی و سود خویش را در زیان دیگر کسان مخواه.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; آن چه را که می‌شنوید با عقل سلیم و منش پاک و روشن بسنجید و آن گاه بپذیرید.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; نیک می‌دانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل برآید و بی پاسخ بماند.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;* &lt;/SPAN&gt;اگر می‌خواهی با خداوند یکی شوی، نگاهی به پیرامونت بینداز و به اندرون خود بنگر.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt;زننده‌ترین حیواناتی که من تا کنون دیده ام چاپلوسانند، آنها از دوست داشتن سر در نمی‌آورند و فقط تقلید عاشق شدن را می‌کنند.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; تنهایی می‌تواند قابلهء زادن اندیشه‌ای بزرگ باشد، اما جایی می‌توانی به تنهاییت اطمینان کنی که اندیشه‌ی نیک، در آنجا خانه ساخته باشد. &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; همسایه ی خود را مانند خود دوست بدار، اما ابتدا خویش را دوست تر بدار چرا که انسانی که به خود احترام گذاشت، به خالق خویش احترام گذارده است. &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; حسن بلند پروازی در آن است که انسان را پر جنب و جوش نگه می‌دارد، اما اگر این بلند پروازی باعث گردد که انسان از واقعیت های روزمره دور بماند، آن دیگر بلندپروازی نیست بلکه کوته نظری است. &lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; برای آدمی ‌در زندگی، هیچ خیری بالاتر از پاکیزگی نیست. این پاکیزگی همان است که از قانون اهورمزدا به دست می‌آید، و پاکی و پاکیزگی قانون دین من است.&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt; خدای زرتشت بخشایشگر و پر جوشش است  پس از کسی که می‌بخشد، نباید ترسید، تنها چیزی که باید از آن ترسید همان «ترس» است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 18:20:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرویز مشکاتیان</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دردناک ترین لحظه این سالها عروج ملکوتی پرویز مشکاتیان برایم بود.کسی که مرا از بیدادش به شکوه خبر قاصدکها میبرد.یادش گرامی و روانش شاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.myshare.ir/files/50veb1lbworpll6kjewp.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;خوشا آنکه همچون تو مست از جهان می‏رود&lt;BR&gt;خوشا آنکه همچون تو مست از شراب الست از جهان می‏رود&lt;BR&gt;خوشا آنکه همچون تو در خواب مست&lt;BR&gt;به دور از غم هرچه هست از جهان می‏رود&lt;BR&gt;کسی با خود از این جهان ارمغانی نبرد&lt;BR&gt;خوشا آنکه همچون تو با جام و نامی به دست از جهان می‏رود&lt;BR&gt;پس از تو نه می می‏توان نوش کرد&lt;BR&gt;نه بر نغمه و سوزِ سازی توان گوش کرد&lt;BR&gt;چه فخری به خود می‏فروشد زمین&lt;BR&gt;که همچون تو رامشگری را در آغوش کرد&lt;BR&gt;پس از این چه خواهد کشید از فراقِ تو سنتور تو&lt;BR&gt;که نتواند او هم غمت را فراموش کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 21:33:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها باش و  اسیر مباش...</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 13.5pt&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مردم خود را به ديگران مي چسبانند و تو هرقدر بيشتر به ديگران بچسبي، آنان هراسناك تر مي شوند. خواهند خواست از تو بگريزند، زيرا هركس نياز دروني شديدي براي آزاد بودن دارد. ميل و آرزوي آزادي برتر و ژرف تر ار هر ميل و آرزوي ديگري است. بنابراين تو حتي عشق را مي تواني قرباني كني اما نمي تواني آزادي را قرباني كني. طبيعت امور اينگونه نيست. به &lt;FONT color=#ffffff&gt;همين دليل &lt;SPAN style=&quot;COLOR: green&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;شادماني واقعي فقط در تنها بودن تو مي تواند رخ دهد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; تنها بودن، هنر است. و با خود شادماني به همراه مي آورد. اگر تو نخست در وجود خويش ريشه بدواني و سپس به &lt;FONT color=#ffffff&gt;برقراري ارتباط با ديگران اقدام كني، اين پديده اي كاملا متفاوت است&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: green&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;. اينك تو مي تواني مشاركت كني. مي تواني عشق بورزي و از اين عشق لذت ببري&lt;/FONT&gt;.&lt;/SPAN&gt; با &lt;/FONT&gt;وجود زودگذر بودن آن، تو مي تواني به رقص درآيي، آواز بخواني و هرگاه كه آن لحظه بگذرد، ديگر گذشته است- تو به عقب نمي نگري. تو اين توانايي را داري كه عشق ديگري را بيافريني. پس هيچ نيازي نيست به كسي بچسبي. تو از آن عاشق و از آن عشق سپاسگزاري كه ديگر وجود ندارد، زيرا تو را غني ساخته. به تو شمه اي از زندگي بخشيده و پخته ترت كرده است. اما اين زماني امكانپذير است كه تو برخي زمينه سازيها را در وجود خويش انجام داده باشي. اگر عشق همه آن چيزي باشد كه تو داري، بدون هيچ زمينه اي براي مراقبه، آنگاه گرفتار رنج و عذاب خواهي شد. هر عشق بازي اي دير يا زود به يك كابوس تبديل &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;خواهد شد.&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,204,0)&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;هنر تنها بودن و در&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;تنهايي خوش و خرم بودن را بياموز تا همه چيز امكانپذير شود&lt;/FONT&gt;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 13.5pt&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,204,0)&quot;&gt;***&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 13.5pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,204,0)&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 13.5pt&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=2&gt;زمين يكپارچه است. هند، پاكستان، ‌انگلستان و آلمان فقط روي يك&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00ff00 size=2&gt;نقشه وجود دارند و اين نقشه ها را كساني كه تشنه قدرتند، ‌ساخته اند. كل زمين به شما متعلق است. لازم نيست خود را با چيزي يكي بدانيد. چرا به قلمروهاي كوچك محدود شويم؟ ميراث زمين، ‌متعلق به شماست. زمين، زمين شماست. موجودي كيهاني باشيد، نه ملي. به كل هستي فكر كنيد. همه را خواهر و برادر خود بدانيد. وقتي خود را با معيارهايي ديگر شناسايي كنيد، آنگاه الزاما بايد عليه كسان ديگري باشيد. موافق و مخالف چيزي نباشيد. چيزهاي بهتري هست كه مي توان به آنها فكر كرد. در دنيايي بهتر، ‌فقط انسان بودن كافي ست، اما روزي بايد از اين مرحله هم فراتر رفت. بايد عاقبت الهي شد. آنگاه زمين هم براي شما كوچك خواهد بود. آنگاه تمام كيهان از آن شماست. تمام اين جهان هستي متعلق به شماست. كسي كه جهاني مي شود، به مقصد رسيده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 21:50:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گلعزاری زگلستان جهان ما را بس ...</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 13.5pt; COLOR: green&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;&lt;STRONG&gt;زنبور دلبسته هيچ گلي نمي شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 13.5pt&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; از&lt;/FONT&gt; انواع گلها شهد جمع ميكند اما دلبسته نمي شود. بسوي گل سرخ و گل هميشه بهار مي رود، بسوي گل نيلوفر مي رود، از گلي به گل ديگر حركت مي كند اما دلبسته و وابسته نمي شود. دومين چيزي كه بايد به ياد داشت اين است كه اگرچه زنبور از گلهاي بسياري شهد جمع مي كند، هيچ گلي را نابود نمي سازد. زنبور &lt;FONT color=#ffffff&gt;بسيار ماهر و ملاحظه گر است. به گلها آسيب نمي رساند. در حقيقت گلها وقتي زنبور به &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;رويشان مي نشيند بسيار خوشحال مي&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; شوند و به خود مي بالند.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: green&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;زنبور هيچگاه تخريب نمي كند. آنچه را كه نياز دارد جمع آوري مي كند اما به روشي استادانه و با چنان مهارتي كه شكل گل كاملا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; دست نخورده باقي بماند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(153,204,0)&quot;&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بگونه اي زندگي كن كه به هيچكس آسيب نرساني. سازنده، ملاحظه گرانه و هنرمندانه زندگي كن. با حساسيت و ظرافت زندگي كن و هيچگاه دل بسته نشو. از تمام تجارب زندگي لذت ببر. از تمام گلهاي &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;زندگي لذت ببر اما روان باش. در&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;هيچ جايي توقف نكن تا به خدا برسي.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 21:44:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وصف حال روزگار من در این ماه پر از وحشت...</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;من ديگر از دوستانم هيچ انتظاري ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;از دست خنجر به دستان،  اميد ياري ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;وقتي شكسته دلم را در زير پاي تو ديدم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;دانستم اينجا هم اي دل چشم انتظاري ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;فردا تمام دلم را در كوچه جا مي گذارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;با اين دل و اين همه تير، قول و قراري ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;وقتي همه هستيم را در كوچه جا مي گذارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;با اين رفيقان نامرد، شرمنده! كاري ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;با اين همه اي رفيقان وقتي كه مُردم بياييد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;غير از شماها كه ديگر ميراث خواري ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;در كوله بارم غم و غم ، در دفترم شعركي چند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;من جز همين ها عزيزان دار و نداري ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 20:46:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهان پر شمس تبریزیست کو رندی همچو مولانا</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;نکوهش مردم شخصی را که به بدگمانی مادر خود را کشت &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شخصی از روی خشم  مادر خود را کشت . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;به قاتل گفتند : تو به سبب سرشت بد خویش ،حتی از حق مادری یاد نکردی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;بگو که چرا مادر خود را کشتی؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;گفت:او مرتکب کاری شده بود که برای وی ننگ بود او را کشتم تا خاک عیب او را بپوشاند. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;گفتند:آن مرد را می کشتی . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;گفت :دراین صورت باید هرروز یک نفر را میکشتم.من او را کشتم و خود را از کشتن خلق رهاندم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;گلوی او را ببرم بهتر است از اینکه گلوی خلق را ببرم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;آن مادر بد خو نفس توست که فسادش همه جا را فرا گرفته. هوشیار باش و نفس خود را بکش،&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;زیرا که به خاطر او هر لحظه در صدد کشتن کسی بر میآیی.&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;نقس توست آن مادر بد خاصیت                  که فساد اوست در هر ناحیت &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;هین بکش اورا که بهر آن دنی                    هر دمی قصد عزیزی می کنی&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اگر نفس را بکشی از عذرخواستن رها میشوی و دیگر در دنیا دشمنی نخواهی یافت. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در این جا مولانا اشاره ای دارد که بعضی ها میگویند پس چرا پیامبران که نفس خود را کشته اند دشمن و حسود دارند. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;ای جوینده راستی گوش کن تا جواب اشکال تردید آمیزت را بشنوی . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;منکران با خودشان دشمنی می کردند و آنان به خودشان ضربه میزدند. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;دشمن کسی است که قصد جان آدم را بکند، آن نیست که خود در حال جان کندن باشد. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مانند آن غلامی که برای انتقام از خواجه ی خود ،خودکشی میکند.و خود را از بام خانه &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;سرنگون میکند ، تا به اربات خود ضرر بزند !؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اگر کودک به مربی خود ،بیمار بر طبیب خود ، رختشوی بر خورشید و یا ماهی بر آب خشمگین شود ، تو خود دقت کن که کدام زیان می بینند و سرانجام کدامیک بدبخت میشوند ؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;گر شود بیمار دشمن با طبیب                 ور کند کودک عداوت با ادیب &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;در حقیقت رهزن راه خودند                   راه عقل و جان خودرا خود زدند &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;گازری گر خشم گیرد زآفتاب                 ماهیی گر خشم می گیرد ز آب &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;تو یکی بنگر کرا دارد زیان                  عاقبت که بود سیاه اختر از آن &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اگر خدا تو را زشت رو آفریده باشید هوشیار باش که زشت خو نباشی. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اگر کفشت پاره شد به سنگلاخ مرو . اگر دو عیب داری سعی مکن آن را چهار عیب کنی . &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;من در این دنیای تلاش و تجربه ،هیچ چیزی شایسته تر از اخلاق نیکو ندیدم.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;من ندیدم در جهان جست و جو               هیچ اهلیت به از خوی نکو&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;پبیش و پیش از آنکه با دیگران مبارزه کنیم با خود به تفاهم برسیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 05:56:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امید وصال</title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;هر چند امیدی به وصال تو ندارم &lt;BR&gt;یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم &lt;BR&gt; ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی&lt;BR&gt; در اینه ی چشم زلال تو ندارم &lt;BR&gt;می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی&lt;BR&gt; جز عشق جوابی به سوال تو ندارم &lt;BR&gt;ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی&lt;BR&gt;جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم &lt;BR&gt; از خویش گریزانم و سوی تو شتابان &lt;BR&gt;با این همه راهی به وصال تو ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Jun 2009 21:10:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق بی دلیل است </title>
<link>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;امروز داستان جالبی را مطالعه کردم که بدین شرح بود : &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;يك مسافر آلماني براي ديدن عارفي مشهور آمده بود. او مي بايد به دليلي خشمگين بوده باشد. او با عصبانيت بندهاي كفشش را باز كرد، كفش ها را به گوشه اي پرت كرد و با ضربه اي محكم در را باز كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;در هنگام خشم، انسان كفش هايش را طوري از پا در مي آورد كه گويي بدترين دشمنش هستند! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;او همچنين در را طوري باز مي كند كه گويي يك دشمني عظيم بين او و در وجود دارد! &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مرد محكم در را بازكرد، وارد شد، و به آن عارف اداي احترام كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;عارف گفت، &quot;نه، من هنوز نمي توانم به سلام تو پاسخ بدهم. نخست برو و از در و از كفش هايت معذرت بخواه!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مرد پرسيد، &quot;شما را چه مي شود؟ از در معذرت بخواهم؟ و از يك جفت كفش؟ آيا آن ها زنده هستند؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;عارف پاسخ داد: &quot;وقتي خشمت را سر آن چيزهاي بي جان خالي مي كردي اين را توجه نكردي. تو كفش ها را طوري پرتاب كردي كه موجوداتي زنده هستند و براي چيزي مقصر هستند. و در را با چنان خشونتي باز كردي كه به نظر دشمنت مي آمد. چون با خالي كردن خشمت بر سر آن ها، شخصيتشان را تاييد كردي، بايد همين حالا نخست بروي و از آن ها معذرت بخواهي. فقط در آن صورت با تو حرف خواهم زد، وگرنه امكان ندارد.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مسافر فكر كرد كه چگونه اينهمه راه از آلمان آمده تا اين عارف را ملاقات كند و اينك چنين موضوع بي اهميتي مي تواند امكان ملاقات را از او بگيرد. درحالتي بسيار بي رمق، نزد كفش هايش رفت و دست هايش را روي هم گذاشت و گفت، &quot;دوستان، بدرفتاري مرا ببخشيد!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;به در گفت، &quot;متاسفم. بازكردن تو با خشم كاري اشتباه بود.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مسافر آلماني در خاطراتش مي نويسد كه نخست به نظرش بسيار مسخره رسيد، ولي وقتي معذرت خواهي اش به پايان رسيد، شگفت زده شده بود: آرامشي بسيار به او دست داده بود و احساس سبكي و صفاي زياد مي كرد. حتي به تخيلش هم راه نمي يافت كه توسط معذرت خواهي از يك جفت كفش و يك در، چنان صفا و آرامشي بتواند به كسي دست بدهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;وقتي معذرت خواهي اش به پايان رسيد، رفت و كنار آن عارف نشست كه مي خنديد و گفت، &quot;حالا خوب است. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;حالا مي توانيم گفت و گو كنيم. حالا قدري عشق نشان دادي، حالا مي تواني ارتباط بزني، حالا حتي مي تواني درك كني، زيرا اكنون سبك و شاد و مسرور هستي.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;مسئله اين نيست كه فقط با انسان ها عاشقانه رفتار كنيم، مسئله عشق ورزيدن است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;گفتن اينكه انسان بايد مادرش را دوست بدارد يك سوء تعبير است. اگر مادري از فرزندش بخواهد كه فقط به اين دليل كه مادرش است بايد او را دوست داشته باشد، اين يك آموزش غلط است. عشقي كه براساس &quot;دليل&quot; و &quot;بايد&quot; و &quot;بنابراين&quot; باشد، عشقي دروغين است. كسي كه فقط براي اينكه پدر است مي خواهد كه دوستش بدارند، آموزشي غلط مي دهد. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اين يعني دليل آوردن براي عشق. عشق بدون دليل است، عشق هرگز با دليل روي نمي دهد. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;اگر مادر به فرزندش بگويد، &quot;من مدت هاست كه تو را بار آورده ام و بزرگ كرده ام، بنابراين مرا دوست داشته باش،&quot; براي عشق دليل مي تراشد، اين پايان عشق است. شايد كودك با زور و ناخواسته تظاهر به عشق كند، زيرا كه او مادرش است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;آينده ي تو بستگي به اين دارد كه  چگونه عاشقانه رفتار كني. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;امكان سرور و خوشبختي در زندگي تو بستگي به اين دارد كه چقدر سرشار از عشق باشي.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 09:33:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asemaneshgh&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>asemaneshgh</dc:creator>
<guid>http://asemaneshgh.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
