تبليغاتX
به جان با آسمان عشق رفتم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
منزل عشق...

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که  پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سر منزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

از روی تو دلکندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روز که خونابه فشان است

دردا و دریغا که در این بازی خونین

 بازیچه ایام دل آدمیان است

دل بر گذر لاله و گل داشت در این دشت

که پا مال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی است در این سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یا رب چقدر فاصله دست و زبان است

خون میرورد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من میکنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود

گنجی است  که اندر قدم راهروان است

 

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 22:42 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar