تبليغاتX
به جان با آسمان عشق رفتم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
آسایش دو گیتی
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است  :

 

با دوستان مروت

 

با دشمنان مدارا

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 و ساعت 23:52 | 
اندیشه راستین

اندیشه راستین ما زیر خروارها آرزو و نیاز گم شده است.درست همچو گوهری در ژرفای دریایی بی انتها

می خواهیم گونه ای باشیم که جهان پیرامونمان می خواهد نه فطرت راستین ما.به ازای هر داشتنی میلی هست و به ازای هر میلی آلودگی ای برای اندیشه و اما به معنای بهره نبردن و انزواگزیدن از جهان نیست .به معنای آگاهی بر امیال است.بهره بردن از مواهب زنــدگی یک چیز است و وابستگی و چسبندگی به دنیا چیز دیگری.خواهشهای عنان گسیخته اندیــشه را به سمت سقوط می کشانند و سدی در مقابل استحاله آنند.آلودگی اندیشه از امیال عنــــــان گسیخته راهی برای عروج اندیشه باقی نمی گذارد در حالی که دوری از امیال نزدیکی بـــــه طبیعت و فطرت خویش را بدنبال خواهد داشت.

آدمی آنقدرها که بدنبالل خود میل هست به دنبال آن چه که میل می خــــواهد به دست آورد نیست.زیرا همین که به دست آورد عطش و آب و رنگ اش از میان می رود.اما خود میل هنوز باقی است.زیرا عطشی دیگر از راه می رسد.

زیباست نکته جالب را از زبان بودیدارما بیان کرد که : اندیشه متاعی است که می تواند به دو جهت مستحیل شود : به سمت سلوک و یا به سمت فنا .اندیشه بنیان بیرون و خمـــیـر مایه درونی ماست که می توان آن را به در و دیوار جهان چسباند وآن را ضایع کرد ویا به آن همچو گل نیلوفری همیشه شکوفا و در حال کمال حیات بخشید.

اندیشه ات را بنگر و فطرت خویش را دریاب.وما را از بطن زمان می خواند که به سوی فطرت خویش  رهرو باش.آن چه که به تو نزدیک است آن چه که خود تو است آن چه که تویی

و در آخر مولانا اینچنان میگوید:

اندیشه مکن الا از خالق اندیشه

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 20:55 | 
همه چیز پیوسته در گذراست...

دیروز .امروز.فردا یکیست . آینده چیزی جز جلوه دیگری از علل و رویدادهای دیروز و امروز  به اضافه تازه ها نمی باشد.تاریخ تکرار مکررات است شادیها و غمهای تمام شده .کیــنه هــــا در خاک خفته و گذشته های بیاد مانده .ما نیز روزی به رود طویل تاریخ خواهیم پیوست و دیـــر یا زود جای خود را به فرزندانمان و آنها نیز به فرزندانشان وا می گذارند و این قصه همچنان ادامه خواهد داشت و مرکب زمان همواره عده ای را سوار و گروهی را پیاده می نماید.نظر به ایـنکه دنیا در گذرست و هیچ چیز پایدار نمی ماند لذا باید به کمک اندیشه هایی که مایه اعـــــــــتلا و آرامش روح و روان می باشند در برابر تمامی مشکلات یک سیستم دفاعی نیرومند به وجــود آوریم .برای فرار از ناملایمات همیشه راه گریزی هست و به قول شاعر:

هیچ قفلی نیست در بازار امکان بی کلید

ویا آنکه :

همیشه ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید

و شاه کلیدی هم وجود دارد که پس از تمامی قفلها بر می آید و آن عشق است .عشق به زندگی به زیبایی به صادگی و صمیمیت و حقیقت و...

یک دسته کلید است به زیر بغل عشق        از بهر گـــــــــــشاییدن ابـــــــواب رسیده

آری عشق تارهای زندگی را کوک میکند و ناهنجارترین اصوات را با زیباترین و لطیــــــــف ترین موسیقی به گوش جان می رساند ودر این عصر نتوانستنها :

می توان عاشق تر از پروانه زیست      آدمی غفلت به دنیا می کند

پس باید تمامی لحضه های ناپایدارر زندگی را با عشق و مـــــــــحبت در این گنبد دوار جاودان سازیم.زندگی یک جریان غیر قابل بازگشت است هیچ لحـــــــظه ای را نمی شود دوبار تجربه کرد.همانگونه که همه چیز در طبیعت متغیر است جســــــــــم و روح آدمی نیز مدام در حال دگرگونیست.

به جاست که این جمله زیبای هراکلیتوس فیلسوف یونانی را در اینجا ذکر شود که میگوید:

همه چیز روان است.همه چیز در گذر است.در حرکت است.هیچ چیز ثابت نیست .پس در یک رود نمیتوان پا نهاد زیرا بار دوم که در رود پا مینهم نه رود همان است که بود نه من

دیر یا زود همگی ما از این سیاره رخت برخواهیم بست و به جان جهان و آرامش مـــــــــطلق خواهیم پیوست .پس این سفر ناگریز را با بردباری و آرامش یک روح متعالی به پایان خواهــیم پیوست پس این سفر ناگریز را با بردباری و آرامش یک روح متعالی به پایان برسانیم چرا کــــه وقتی به مقصد رسیدیم تمامی ناهمواریها پستی ها و بلندی های راه را فراموش خواهیم کرد زیرا:

رنج در خاکست نی فوق فلک

پس بهتر است با برداشتی واقع بینانه در راستای هدفمان پای نهیم و با تحــــــولات غیر قابل اجتناب بزرگی کسب نماییم زیرا از پا در آمدن در این راه تنها دلیل بر کوچکی و نــــاچیزی روح ماست

 

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 11:47 | 
راه هموار زندگی
با شناخت نام و نشان واقعی خود می توان سمت و سوی حقیقی شاه راه زندگی را شناخته و به جای آنکه به بیراهه زده از کوره راهها و سنگلاخها لنگ لنگان و افتان خیـــزان و ناله کنان گام برداریم پای در راه هموار و مهربان زندگی گذاریم و آرام و سبکبال راهی را که باید برویم و بازگشتی ندارد طی کنیم

پس :

هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند       رهی که آن به سوی توست ترکتاز کنم

سفری که معلوم نیست کدام ایستگاهش پایان این زندگانی است. با بردباری و مهربانی به همسفران و دستگیری خستگان آسوده و خشنود به اتمام رسانیم

ای جهان چو درگذرم برایم این سخن را در خاموشی ات نگهدار که : عشق ورزیده ام

مسافر راه صمیمیت و عشق باشیم و همدرد جانهای مضطرب و نگران بیش از آنکه دریابیم چه زمان درازی را تلف کرده ایم و قبل از آنکه روزگارمان به باد گردش روز و شــب از دست برود.با دلی شفاف یافته از خودخواهیها و خودپرستی ها و دور از کینه ها و بدبینی ها با بی دغدغه ترین همزیستی ممکن رهسپار راه زندگی شویم .وقتی قرار است با هم برویم چه بهتر که هم دل و هم آواز و هم پا باشیم که در این آشفته بازار جهان اگر سودیست در متاع عشق اسست و خرید و فروش کالای مهر

خود را بشکن تا شکنی قلب جهان را       این فتح میسر به شکست دگری نیست

زندگی بسیار ساده است : از هر دست که بدهیم از همان دست می گیریم .رایگان ببخشیم رایگان خواهیم گرفت و اگر گران بدهیم گران پس میگیریم.

هر چه میتوانید خوبی کنید.در هر چه میتوانید.به هر شکل که میتوانید.هر جا که میتوانید.به هر اشخاصی که میتوانید.تا زمانی که میتوانید (جان وسلی).ودر آخر:

ای که دستت میرسد کاری بکن       پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و دوم بهمن 1384 و ساعت 1:2 | 
گنجینه باطن
اگر فضای بیشتری را در اختیار روح و فضای کمتری را در اختیار جسم و لذایذ دنیای مادی قرار دهیم و خط میان آرزوهایمان را با واقعیتهای زندگی کمرنگ تر نموده و با جنبه های ناســــــــاز زندگی مرتبط شویم آنگاه در عین آرامش می آموزیم که چگونه به پیشــــامدهای ناگوار زندگی لبخند بزنیم زیرا این زندگی رویایی بیش نیست خواب گرانی پر از رنجها و شـــــــادیها و بدست آوردنها و از دست دادنها

پادشاه خواب پادشاهی می بیند و در این رویا فرمان می دهد و سلطنت میکند و پیروز میشود

توانگر فقط توانگری می بیند ....

و فقیر تنها از رویای فقر رنج می برد ...

آنکس که رو به بزرگی می رود وآنکس که در چنگال غم می نالد هر دو اسیر رویا و خــــــیالند

آن کس که متوجه روح و روان خود نباشد عامی است و هرگز آرام و قرار ندارد.او همیـــشه با حرص و ولع بدنبال لذات دنیوی می رود و بهبه هنگام فراقت اندوه و بیهودگی بر او غالب می گردد

پادشاهی به یک مرد الهی پیشنهاد میکند که از من چیزی بخواه تا به تو عطا کنم

آن مرد الهی می گوید : ای پادشاه خجالت نمیکشی که به من چنین پیشنهادی میدهی .من دو بنده تسلیم شده دارم که آن دو بنده و امیر و حکمران تو میباشند و بر تو کاملا مسلط اند.

پادشاه با تعجب میگوید : آن دو بنده چیست؟؟

مرد الهی میگوید : یکی خشم و دیگری شهوت

هیچ عاملی چون اسارت نفس و ریسمان تمایلات حقیر دنیوی سد راه آزادی نیست.در روح آدمی تضادها و تردیدهایی وجود دارد.تردید میان خوب و بد وجنگ همیشگی بین آن دو نیرو

آری :

از جهان دو بانگ می آید به ضد      تا کدامین را تو باشی مستعد

در آدمی بسیار چیزهاست.موش است مرغ است.باری مرغ قفس را بالا میبرد باز موش به زیر میکشد

برای رسدن به کمال باید گنجینه باطن خود را در یابیم و این کار نیازمند جنـــگی دلیرانه است .

بیاییم این چند صباحی را که بر روی کره خاکی به سر میبریم با آرامش و بردباری مخــــلصی شویم برای تن و جانمان .سقوط یا اعتلای ما از خودمان است.در این مساله جای شک نیست که در میدان زندگی رنج و شادی-عظمت و حقارت-ضعف و قدرت-نقص و کمال تنها ریشه در وجودمان دارد

هر کمالی از نقصانی بوجود می آید پریدن را با پریدن آغاز نمی کنند.تحول مرحله به مرحله به انجام میرسدو( پایه پایه برتوان رفتن به بام).

تا نگردی مدتی زیر و زبر      از وجود خویش کی یابی خبر

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384 و ساعت 12:23 | 
بی نیاری...
در دوران سرگردانیم یک روز در جزیره ای موجودی را دیدم با سر انسان و سم های آهنین که بدون وقفه و استراحت زمین را میخورد و آب دریا را می نوشید.مدت طولانی آن را تماشا کردم سپس به او نزدیک شده و از او پرسیدم  : هنوز برایتان کافی نیست؟؟؟ آیا گرسنگی تو ســـیر میشود؟؟؟آیا تشنگیت فرو میشیند؟؟؟

پاسخ داد : بله من سیر شده ام بلکه از خوردن و نوشیدن نیز خسته شده ام .اما میترســــم فردا هیچ زمینی برای خوردن و یچ دریایی برای نوشیدن نباشد 

آیا زندگی یک خردمند و یک انسان متعادل اینگونه میتواند باشد؟منشا بیشتر بدبختیهایی کـــه بشریت با آن دست و پنجه نرم میکند آلودگی او به ظاهر مادی زندگی است .ولی از آنجا کـــه گاه علایق دنیوی  و دلبستگی ها بسیار نیرومند هستند ترک آنها کمی مشکل به نظر میرسد ولی با اطمینان از تاثیر عمده دخالت قوای عقلانی و به کمک شیوه های ارائه شده  پیامبران و فلاسفه و اندیشمندان که آرا و عقایدشان با کمی اختلاف به دنبال هدف واحدی است میتوان به وارستگی و فضائل معنوی و روحانی که به شدت انسان را از علایق  بی محتوا دنیوی رها می سازند رسیده و به یافتن حقیقت حیات نائل گرید

باری

ور نمی تانی که کل عریان شوی

جامه کم کــــــــن تا ره اوسط روی

وبرای فرار از تلخی وابستگی و حفظ استغنا و موجودیت خویشتن باید چنین اندیشید :

گر ماه شوی به آسمان کم نگرم       ور سرو شوی به بوستان کم نگرم

ور مایه جان شوی به هیچت نخرم       یادت نــــــــکنم دیگر و نامـــت نبرم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هفدهم بهمن 1384 و ساعت 21:13 | 
انسان بنده تصورات خویش ...
پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد.خود را در آب می دید و می رمید.او میپنداشت که از دیگری می رمد نمی دانست که از خود می رمد.همه اخلاق بد از ظلم و کین و حــسد و حرص و بی رحمی و کبر چون در تست نمی رنجی .چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی.

آری :

مـــــــاننده ســـــتوران در وقت آب خوردن       چو عکس خویش دیدیم از خویشتن رمیدیم

اگر کمی به درون خود بیاندیشیم به روشنی در می یابیم که بیشتر نگرانی ها و رنجهایمان جز سایه ای بیرنگ از اندیشه های خود ساخته ما نیستند و این ذهن و تخیلات ماست که نــــــهال باریک را شاخ و برگ داده و تنومندش می سازد ودر واقع بیشتر رنجهای ما در زمان محـــدودی اتفاق افتاده است ولی فکر کردن به آنها زمان آنرا طولانی تر عمر مصائب را درازتر و شــــــدت ضربه را از میزان حقیقی خود بیشتر به نظر می آورد و بطور کلی این ذهن و خــیال ماست که هست ها را نیست و نیست ها را هست جلوه می دهد و بدینگونه ما جهانی بر خـــــیالی روان می بینیم.

شادی و اندوه از یکدیگر تفکیک پذیر نیستند آن دوبا هم می آیند و می روند . اگر یکی از آن دو سر سفره شما تنها نشیند فراموش نکنید که رفیقش هم در روی رختخواب شـــــــــما آرمیده است.آری شما مانند دو کفه ترازو هستید که در میان شادی و اندوه قرار گرفته اید و شــــــما میان آن دو همواره در حرکتید.حرکت و کوشش شما هرگز توقف پذیر نخواهد بود مگر اینـکه آن آرامش درونی روی نماید که اضطرابی در او وجود ندارد.

ودر آخر

لحظه ای که نوزاد با گریه به دنیا می آید همه خندان و شادند و لحظه ای که انسانی با آرامش جان به جان آفرین تسلیم میکند همه گریانند و غمگین

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه چهاردهم بهمن 1384 و ساعت 9:27 | 

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیبا که حتی یک متهم به اعدام در  آرزوی یک لحظه زنده ماندن حاضر است تمام دارایی هایش را ببخشد .

آری خوشبختی های بزرگ را باید پشت لحظه های کوچک زندگی صید کرد .خرید یک نان داغ در یک روز سرد زمستان خوشبختی نیست؟؟

هر زیبایی مال دلی است که آن را میفهمد

چشم دل باز کن که جان بینی              آنچه نادیدنی است آن بـینی

  گـــر به اقلیم عشـــــق رو آری            هــــمه آفاق گــلستان بینی

و در آخر چه زیباست این جمله گرانبها :

خیال باغ به باغ برد و خیال دکان به دکان .اکنون چون می توانی که شب و روز گل و گلستان بینی چرا در میان خارستان و مارستان گردی؟؟

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 و ساعت 0:36 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar