تبليغاتX
به جان با آسمان عشق رفتم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
تصویر حیات

نقاش كه در زیر میبینید یكی از دوستان خوبم به نام رامین به من هدیه كرد كه من مدتها هر چه فدر به این نقاشی خیره تر میشدم بیشتر مجذوب آن همه احساس و زیبایی میشدم . تصور كنید شما در چنین صحنه ای نشسته اید و .....

بسیار سپاسگزارم رامین عزیز

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 21:23 | 
رهنمودهاي ارزشمند

*جهان به آن نیرزد که پریشان کنی دلی را.
* فرو رفتن در غم و اندوه هیچ کس را در دین مومن نمی‌سازد.
* کار نیکی که برای دیگران انجام می‌دهید، وظیفه نیست بلکه یک نوع لذت است که برای شما سلامتی و آرامش خاطر به ارمغان می‌آورد.
* بهترین زندگی برای کسانی است که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خود کنند.
*شریف ترین دل‌ها، دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد.
*خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد.
* هر عمل بزرگ از فکر بزرگ سرچشمه می‌گیرد.
* نیکی و سود خویش را در زیان دیگر کسان مخواه.
* آن چه را که می‌شنوید با عقل سلیم و منش پاک و روشن بسنجید و آن گاه بپذیرید.
* نیک می‌دانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل برآید و بی پاسخ بماند.
* اگر می‌خواهی با خداوند یکی شوی، نگاهی به پیرامونت بینداز و به اندرون خود بنگر.
*زننده‌ترین حیواناتی که من تا کنون دیده ام چاپلوسانند، آنها از دوست داشتن سر در نمی‌آورند و فقط تقلید عاشق شدن را می‌کنند.
* تنهایی می‌تواند قابلهء زادن اندیشه‌ای بزرگ باشد، اما جایی می‌توانی به تنهاییت اطمینان کنی که اندیشه‌ی نیک، در آنجا خانه ساخته باشد.
* همسایه ی خود را مانند خود دوست بدار، اما ابتدا خویش را دوست تر بدار چرا که انسانی که به خود احترام گذاشت، به خالق خویش احترام گذارده است.
* حسن بلند پروازی در آن است که انسان را پر جنب و جوش نگه می‌دارد، اما اگر این بلند پروازی باعث گردد که انسان از واقعیت های روزمره دور بماند، آن دیگر بلندپروازی نیست بلکه کوته نظری است.
* برای آدمی ‌در زندگی، هیچ خیری بالاتر از پاکیزگی نیست. این پاکیزگی همان است که از قانون اهورمزدا به دست می‌آید، و پاکی و پاکیزگی قانون دین من است.
* خدای زرتشت بخشایشگر و پر جوشش است  پس از کسی که می‌بخشد، نباید ترسید، تنها چیزی که باید از آن ترسید همان «ترس» است.

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 21:51 | 
پرویز مشکاتیان
دردناک ترین لحظه این سالها عروج ملکوتی پرویز مشکاتیان برایم بود.کسی که مرا از بیدادش به شکوه خبر قاصدکها میبرد.یادش گرامی و روانش شاد.

خوشا آنکه همچون تو مست از جهان می‏رود
خوشا آنکه همچون تو مست از شراب الست از جهان می‏رود
خوشا آنکه همچون تو در خواب مست
به دور از غم هرچه هست از جهان می‏رود
کسی با خود از این جهان ارمغانی نبرد
خوشا آنکه همچون تو با جام و نامی به دست از جهان می‏رود
پس از تو نه می می‏توان نوش کرد
نه بر نغمه و سوزِ سازی توان گوش کرد
چه فخری به خود می‏فروشد زمین
که همچون تو رامشگری را در آغوش کرد
پس از این چه خواهد کشید از فراقِ تو سنتور تو
که نتواند او هم غمت را فراموش کرد

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 1:3 | 
تنها باش و اسیر مباش...

مردم خود را به ديگران مي چسبانند و تو هرقدر بيشتر به ديگران بچسبي، آنان هراسناك تر مي شوند. خواهند خواست از تو بگريزند، زيرا هركس نياز دروني شديدي براي آزاد بودن دارد. ميل و آرزوي آزادي برتر و ژرف تر ار هر ميل و آرزوي ديگري است. بنابراين تو حتي عشق را مي تواني قرباني كني اما نمي تواني آزادي را قرباني كني. طبيعت امور اينگونه نيست. به همين دليل شادماني واقعي فقط در تنها بودن تو مي تواند رخ دهد. تنها بودن، هنر است. و با خود شادماني به همراه مي آورد. اگر تو نخست در وجود خويش ريشه بدواني و سپس به برقراري ارتباط با ديگران اقدام كني، اين پديده اي كاملا متفاوت است. اينك تو مي تواني مشاركت كني. مي تواني عشق بورزي و از اين عشق لذت ببري. با وجود زودگذر بودن آن، تو مي تواني به رقص درآيي، آواز بخواني و هرگاه كه آن لحظه بگذرد، ديگر گذشته است- تو به عقب نمي نگري. تو اين توانايي را داري كه عشق ديگري را بيافريني. پس هيچ نيازي نيست به كسي بچسبي. تو از آن عاشق و از آن عشق سپاسگزاري كه ديگر وجود ندارد، زيرا تو را غني ساخته. به تو شمه اي از زندگي بخشيده و پخته ترت كرده است. اما اين زماني امكانپذير است كه تو برخي زمينه سازيها را در وجود خويش انجام داده باشي. اگر عشق همه آن چيزي باشد كه تو داري، بدون هيچ زمينه اي براي مراقبه، آنگاه گرفتار رنج و عذاب خواهي شد. هر عشق بازي اي دير يا زود به يك كابوس تبديل خواهد شد. هنر تنها بودن و در تنهايي خوش و خرم بودن را بياموز تا همه چيز امكانپذير شود.

***

زمين يكپارچه است. هند، پاكستان، ‌انگلستان و آلمان فقط روي يك نقشه وجود دارند و اين نقشه ها را كساني كه تشنه قدرتند، ‌ساخته اند. كل زمين به شما متعلق است. لازم نيست خود را با چيزي يكي بدانيد. چرا به قلمروهاي كوچك محدود شويم؟ ميراث زمين، ‌متعلق به شماست. زمين، زمين شماست. موجودي كيهاني باشيد، نه ملي. به كل هستي فكر كنيد. همه را خواهر و برادر خود بدانيد. وقتي خود را با معيارهايي ديگر شناسايي كنيد، آنگاه الزاما بايد عليه كسان ديگري باشيد. موافق و مخالف چيزي نباشيد. چيزهاي بهتري هست كه مي توان به آنها فكر كرد. در دنيايي بهتر، ‌فقط انسان بودن كافي ست، اما روزي بايد از اين مرحله هم فراتر رفت. بايد عاقبت الهي شد. آنگاه زمين هم براي شما كوچك خواهد بود. آنگاه تمام كيهان از آن شماست. تمام اين جهان هستي متعلق به شماست. كسي كه جهاني مي شود، به مقصد رسيده است.

|+| نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 1:21 | 
گلعزاری زگلستان جهان ما را بس ...

زنبور دلبسته هيچ گلي نمي شود. از انواع گلها شهد جمع ميكند اما دلبسته نمي شود. بسوي گل سرخ و گل هميشه بهار مي رود، بسوي گل نيلوفر مي رود، از گلي به گل ديگر حركت مي كند اما دلبسته و وابسته نمي شود. دومين چيزي كه بايد به ياد داشت اين است كه اگرچه زنبور از گلهاي بسياري شهد جمع مي كند، هيچ گلي را نابود نمي سازد. زنبور بسيار ماهر و ملاحظه گر است. به گلها آسيب نمي رساند. در حقيقت گلها وقتي زنبور به رويشان مي نشيند بسيار خوشحال مي شوند و به خود مي بالند. زنبور هيچگاه تخريب نمي كند. آنچه را كه نياز دارد جمع آوري مي كند اما به روشي استادانه و با چنان مهارتي كه شكل گل كاملا دست نخورده باقي بماند. بگونه اي زندگي كن كه به هيچكس آسيب نرساني. سازنده، ملاحظه گرانه و هنرمندانه زندگي كن. با حساسيت و ظرافت زندگي كن و هيچگاه دل بسته نشو. از تمام تجارب زندگي لذت ببر. از تمام گلهاي زندگي لذت ببر اما روان باش. در هيچ جايي توقف نكن تا به خدا برسي.

|+| نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 و ساعت 1:15 | 
وصف حال روزگار من در این ماه پر از وحشت...

من ديگر از دوستانم هيچ انتظاري ندارم

 

از دست خنجر به دستان،  اميد ياري ندارم

 

وقتي شكسته دلم را در زير پاي تو ديدم

 

دانستم اينجا هم اي دل چشم انتظاري ندارم

 

فردا تمام دلم را در كوچه جا مي گذارم

 

با اين دل و اين همه تير، قول و قراري ندارم

 

وقتي همه هستيم را در كوچه جا مي گذارم

 

با اين رفيقان نامرد، شرمنده! كاري ندارم

 

با اين همه اي رفيقان وقتي كه مُردم بياييد

 

غير از شماها كه ديگر ميراث خواري ندارم

 

در كوله بارم غم و غم ، در دفترم شعركي چند

 

من جز همين ها عزيزان دار و نداري ندارم

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 0:16 | 
جهان پر شمس تبریزیست کو رندی همچو مولانا
 
نکوهش مردم شخصی را که به بدگمانی مادر خود را کشت

شخصی از روی خشم  مادر خود را کشت .

به قاتل گفتند : تو به سبب سرشت بد خویش ،حتی از حق مادری یاد نکردی.

بگو که چرا مادر خود را کشتی؟

گفت:او مرتکب کاری شده بود که برای وی ننگ بود او را کشتم تا خاک عیب او را بپوشاند.

گفتند:آن مرد را می کشتی .

گفت :دراین صورت باید هرروز یک نفر را میکشتم.من او را کشتم و خود را از کشتن خلق رهاندم.

گلوی او را ببرم بهتر است از اینکه گلوی خلق را ببرم.

آن مادر بد خو نفس توست که فسادش همه جا را فرا گرفته. هوشیار باش و نفس خود را بکش،

زیرا که به خاطر او هر لحظه در صدد کشتن کسی بر میآیی.

نقس توست آن مادر بد خاصیت                  که فساد اوست در هر ناحیت

هین بکش اورا که بهر آن دنی                    هر دمی قصد عزیزی می کنی
 

اگر نفس را بکشی از عذرخواستن رها میشوی و دیگر در دنیا دشمنی نخواهی یافت.

در این جا مولانا اشاره ای دارد که بعضی ها میگویند پس چرا پیامبران که نفس خود را کشته اند دشمن و حسود دارند.

ای جوینده راستی گوش کن تا جواب اشکال تردید آمیزت را بشنوی .

منکران با خودشان دشمنی می کردند و آنان به خودشان ضربه میزدند.

دشمن کسی است که قصد جان آدم را بکند، آن نیست که خود در حال جان کندن باشد.

مانند آن غلامی که برای انتقام از خواجه ی خود ،خودکشی میکند.و خود را از بام خانه

سرنگون میکند ، تا به اربات خود ضرر بزند !؟!

اگر کودک به مربی خود ،بیمار بر طبیب خود ، رختشوی بر خورشید و یا ماهی بر آب خشمگین شود ، تو خود دقت کن که کدام زیان می بینند و سرانجام کدامیک بدبخت میشوند ؟

گر شود بیمار دشمن با طبیب                 ور کند کودک عداوت با ادیب

در حقیقت رهزن راه خودند                   راه عقل و جان خودرا خود زدند

گازری گر خشم گیرد زآفتاب                 ماهیی گر خشم می گیرد ز آب

تو یکی بنگر کرا دارد زیان                  عاقبت که بود سیاه اختر از آن

اگر خدا تو را زشت رو آفریده باشید هوشیار باش که زشت خو نباشی.

اگر کفشت پاره شد به سنگلاخ مرو . اگر دو عیب داری سعی مکن آن را چهار عیب کنی .

من در این دنیای تلاش و تجربه ،هیچ چیزی شایسته تر از اخلاق نیکو ندیدم.
 

من ندیدم در جهان جست و جو               هیچ اهلیت به از خوی نکو

پبیش و پیش از آنکه با دیگران مبارزه کنیم با خود به تفاهم برسیم.

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 و ساعت 9:27 | 
امید وصال

هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
 ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی
 در اینه ی چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی
 جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی
جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم
 از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 0:41 | 
عشق بی دلیل است

امروز داستان جالبی را مطالعه کردم که بدین شرح بود :

يك مسافر آلماني براي ديدن عارفي مشهور آمده بود. او مي بايد به دليلي خشمگين بوده باشد. او با عصبانيت بندهاي كفشش را باز كرد، كفش ها را به گوشه اي پرت كرد و با ضربه اي محكم در را باز كرد.

در هنگام خشم، انسان كفش هايش را طوري از پا در مي آورد كه گويي بدترين دشمنش هستند!

او همچنين در را طوري باز مي كند كه گويي يك دشمني عظيم بين او و در وجود دارد!

مرد محكم در را بازكرد، وارد شد، و به آن عارف اداي احترام كرد.

عارف گفت، "نه، من هنوز نمي توانم به سلام تو پاسخ بدهم. نخست برو و از در و از كفش هايت معذرت بخواه!"

مرد پرسيد، "شما را چه مي شود؟ از در معذرت بخواهم؟ و از يك جفت كفش؟ آيا آن ها زنده هستند؟"

عارف پاسخ داد: "وقتي خشمت را سر آن چيزهاي بي جان خالي مي كردي اين را توجه نكردي. تو كفش ها را طوري پرتاب كردي كه موجوداتي زنده هستند و براي چيزي مقصر هستند. و در را با چنان خشونتي باز كردي كه به نظر دشمنت مي آمد. چون با خالي كردن خشمت بر سر آن ها، شخصيتشان را تاييد كردي، بايد همين حالا نخست بروي و از آن ها معذرت بخواهي. فقط در آن صورت با تو حرف خواهم زد، وگرنه امكان ندارد."

مسافر فكر كرد كه چگونه اينهمه راه از آلمان آمده تا اين عارف را ملاقات كند و اينك چنين موضوع بي اهميتي مي تواند امكان ملاقات را از او بگيرد. درحالتي بسيار بي رمق، نزد كفش هايش رفت و دست هايش را روي هم گذاشت و گفت، "دوستان، بدرفتاري مرا ببخشيد!"

به در گفت، "متاسفم. بازكردن تو با خشم كاري اشتباه بود."

مسافر آلماني در خاطراتش مي نويسد كه نخست به نظرش بسيار مسخره رسيد، ولي وقتي معذرت خواهي اش به پايان رسيد، شگفت زده شده بود: آرامشي بسيار به او دست داده بود و احساس سبكي و صفاي زياد مي كرد. حتي به تخيلش هم راه نمي يافت كه توسط معذرت خواهي از يك جفت كفش و يك در، چنان صفا و آرامشي بتواند به كسي دست بدهد.

وقتي معذرت خواهي اش به پايان رسيد، رفت و كنار آن عارف نشست كه مي خنديد و گفت، "حالا خوب است.

حالا مي توانيم گفت و گو كنيم. حالا قدري عشق نشان دادي، حالا مي تواني ارتباط بزني، حالا حتي مي تواني درك كني، زيرا اكنون سبك و شاد و مسرور هستي."

مسئله اين نيست كه فقط با انسان ها عاشقانه رفتار كنيم، مسئله عشق ورزيدن است.

گفتن اينكه انسان بايد مادرش را دوست بدارد يك سوء تعبير است. اگر مادري از فرزندش بخواهد كه فقط به اين دليل كه مادرش است بايد او را دوست داشته باشد، اين يك آموزش غلط است. عشقي كه براساس "دليل" و "بايد" و "بنابراين" باشد، عشقي دروغين است. كسي كه فقط براي اينكه پدر است مي خواهد كه دوستش بدارند، آموزشي غلط مي دهد.

اين يعني دليل آوردن براي عشق. عشق بدون دليل است، عشق هرگز با دليل روي نمي دهد.

اگر مادر به فرزندش بگويد، "من مدت هاست كه تو را بار آورده ام و بزرگ كرده ام، بنابراين مرا دوست داشته باش،" براي عشق دليل مي تراشد، اين پايان عشق است. شايد كودك با زور و ناخواسته تظاهر به عشق كند، زيرا كه او مادرش است.

آينده ي تو بستگي به اين دارد كه  چگونه عاشقانه رفتار كني.

امكان سرور و خوشبختي در زندگي تو بستگي به اين دارد كه چقدر سرشار از عشق باشي."

|+| نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:4 | 
فتگو با خدا

خواب ديدم با خداوند در ساحل رودخانه اي قدم مي زنم.

نا گهان فراز ها و نشيب هاي صعودم در زندگي،

همچون برق و باد از جلوي ديدگانم عبور كرد.

نيك نگريستم؛

در فرودهاي زندگيم،

هر كجا كه آسودگي و شادماني و لذت بود،

دو رد پا بر ماسه ها مشاهده ميشد.

اما در فراز هاي زندگيم،

هر كجا كه سختي و درد و رنج بود،

تنها يك رد پا مي ديدم.

گفتم: " اي خدا!

قرار بود كه تو همواره با من باشي،

اما در هنگام مصيبت و بلا،

آنگاه كه سخت به تو محتاجم،

چرا تو با من نيستي؟

رد پايت را نمي بينم؟ "

خداوند لبخندي زد و گفت:

" آن زمان كه تنها يك رد پا مي بيني؛

زماني است كه من تو را در آغوش خويش حمل مي كنم. "

خنديدم و گفتم : " و شايد من تو را در دل خويش! "

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:35 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar