تبليغاتX
به جان با آسمان عشق رفتم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
امید وصال

هر چند امیدی به وصال تو ندارم
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
 ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی
 در اینه ی چشم زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیم ای چشم سخنگوی
 جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی
جز سایه ی مهر پر و بال تو ندارم
 از خویش گریزانم و سوی تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 0:41 | 
عشق بی دلیل است

امروز داستان جالبی را مطالعه کردم که بدین شرح بود :

يك مسافر آلماني براي ديدن عارفي مشهور آمده بود. او مي بايد به دليلي خشمگين بوده باشد. او با عصبانيت بندهاي كفشش را باز كرد، كفش ها را به گوشه اي پرت كرد و با ضربه اي محكم در را باز كرد.

در هنگام خشم، انسان كفش هايش را طوري از پا در مي آورد كه گويي بدترين دشمنش هستند!

او همچنين در را طوري باز مي كند كه گويي يك دشمني عظيم بين او و در وجود دارد!

مرد محكم در را بازكرد، وارد شد، و به آن عارف اداي احترام كرد.

عارف گفت، "نه، من هنوز نمي توانم به سلام تو پاسخ بدهم. نخست برو و از در و از كفش هايت معذرت بخواه!"

مرد پرسيد، "شما را چه مي شود؟ از در معذرت بخواهم؟ و از يك جفت كفش؟ آيا آن ها زنده هستند؟"

عارف پاسخ داد: "وقتي خشمت را سر آن چيزهاي بي جان خالي مي كردي اين را توجه نكردي. تو كفش ها را طوري پرتاب كردي كه موجوداتي زنده هستند و براي چيزي مقصر هستند. و در را با چنان خشونتي باز كردي كه به نظر دشمنت مي آمد. چون با خالي كردن خشمت بر سر آن ها، شخصيتشان را تاييد كردي، بايد همين حالا نخست بروي و از آن ها معذرت بخواهي. فقط در آن صورت با تو حرف خواهم زد، وگرنه امكان ندارد."

مسافر فكر كرد كه چگونه اينهمه راه از آلمان آمده تا اين عارف را ملاقات كند و اينك چنين موضوع بي اهميتي مي تواند امكان ملاقات را از او بگيرد. درحالتي بسيار بي رمق، نزد كفش هايش رفت و دست هايش را روي هم گذاشت و گفت، "دوستان، بدرفتاري مرا ببخشيد!"

به در گفت، "متاسفم. بازكردن تو با خشم كاري اشتباه بود."

مسافر آلماني در خاطراتش مي نويسد كه نخست به نظرش بسيار مسخره رسيد، ولي وقتي معذرت خواهي اش به پايان رسيد، شگفت زده شده بود: آرامشي بسيار به او دست داده بود و احساس سبكي و صفاي زياد مي كرد. حتي به تخيلش هم راه نمي يافت كه توسط معذرت خواهي از يك جفت كفش و يك در، چنان صفا و آرامشي بتواند به كسي دست بدهد.

وقتي معذرت خواهي اش به پايان رسيد، رفت و كنار آن عارف نشست كه مي خنديد و گفت، "حالا خوب است.

حالا مي توانيم گفت و گو كنيم. حالا قدري عشق نشان دادي، حالا مي تواني ارتباط بزني، حالا حتي مي تواني درك كني، زيرا اكنون سبك و شاد و مسرور هستي."

مسئله اين نيست كه فقط با انسان ها عاشقانه رفتار كنيم، مسئله عشق ورزيدن است.

گفتن اينكه انسان بايد مادرش را دوست بدارد يك سوء تعبير است. اگر مادري از فرزندش بخواهد كه فقط به اين دليل كه مادرش است بايد او را دوست داشته باشد، اين يك آموزش غلط است. عشقي كه براساس "دليل" و "بايد" و "بنابراين" باشد، عشقي دروغين است. كسي كه فقط براي اينكه پدر است مي خواهد كه دوستش بدارند، آموزشي غلط مي دهد.

اين يعني دليل آوردن براي عشق. عشق بدون دليل است، عشق هرگز با دليل روي نمي دهد.

اگر مادر به فرزندش بگويد، "من مدت هاست كه تو را بار آورده ام و بزرگ كرده ام، بنابراين مرا دوست داشته باش،" براي عشق دليل مي تراشد، اين پايان عشق است. شايد كودك با زور و ناخواسته تظاهر به عشق كند، زيرا كه او مادرش است.

آينده ي تو بستگي به اين دارد كه  چگونه عاشقانه رفتار كني.

امكان سرور و خوشبختي در زندگي تو بستگي به اين دارد كه چقدر سرشار از عشق باشي."

|+| نوشته شده توسط میلاد در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:4 | 
فتگو با خدا

خواب ديدم با خداوند در ساحل رودخانه اي قدم مي زنم.

نا گهان فراز ها و نشيب هاي صعودم در زندگي،

همچون برق و باد از جلوي ديدگانم عبور كرد.

نيك نگريستم؛

در فرودهاي زندگيم،

هر كجا كه آسودگي و شادماني و لذت بود،

دو رد پا بر ماسه ها مشاهده ميشد.

اما در فراز هاي زندگيم،

هر كجا كه سختي و درد و رنج بود،

تنها يك رد پا مي ديدم.

گفتم: " اي خدا!

قرار بود كه تو همواره با من باشي،

اما در هنگام مصيبت و بلا،

آنگاه كه سخت به تو محتاجم،

چرا تو با من نيستي؟

رد پايت را نمي بينم؟ "

خداوند لبخندي زد و گفت:

" آن زمان كه تنها يك رد پا مي بيني؛

زماني است كه من تو را در آغوش خويش حمل مي كنم. "

خنديدم و گفتم : " و شايد من تو را در دل خويش! "

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:35 | 
اشخاص بر چهار نوعند

اشخاص بر چهار نوعند



او که نمی داند و نمی داند که نمی داند او احمق است ....... ترکش کن

او که نمی داند و می داند که نمی داند او طفل است .... به او اعتماد کن

او که می داند و نمی داند که می داند او خواب است ...... بیدارش کن

او که می داند و می داند که می داند او عاقل است ............ پیرویش کن

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 7:25 | 

اگر تمام عواملي كه آرامش را از بين مي برند سركوب كني، هرگز بر آرامش چيره نمي شوي، زيرا حالت كلي تو نادرست است. تو برده تمام آن چيزهايي مي شوي كه سركوب كرده اي. سركوب كردن هيچگاه به چيرگي نمي انجامد. اين اساسي ترين مطلبي است كه بايد بفهمي: سركوب كردن بردگي مي آفريند. هركس انرژي جنسي را سركوب كند، بيشتر به آن گرايش مي يابد و شدت انرژي جنسي اش بيش ا زانسانهاي طبيعي مي شود. بنابراين، راهبان و راهبه ها و تمام ديگر كساني كه انرژي جنسي را سركوب كرده اند، ميل جنسي بيشتري دارند. انري جنسي بيش از هر چيز ديگر براي آنان فريبنده است، زيرا آن را سركوب كرده اند و آن پيوسته در دلشان فرياد مي زند « مرا رها كن! مرا رها كن! » هرقدر به ميزان انرژي سركوب شده افزوده شود، قوي تر مي شود. پيوسته به دنبال راهي براي برون رفتن است . اگر از در جلويي ممكن نباشد، ا زدرعقبي خارج مي شود. مشكل اينجاست كه تو هرقدر بيشتر سركوب كني بيشتر مي ترسي و هر قدر بيشتر بترسي بيشتر سركوب مي كني، بيشتر محكوم مي كني. دور باطلي ايجاد مي شود و سرعت حركت تو در اين دور باطل روز به روز افزايش مي يابد. بر آرامش چيره بودن به آن معناست كه تو هيچ چيز را سركوب نكرده اي، بلكه كوشيده اي همه چيز را بفهمي. از راه درك كردن و فهميدن است كه چيرگي پديد مي آيد. اين جادوي درك كردن و فهميدن است: هر چيزي را كه بدرستي فهميده باشي ديگر فشاري بر تو وارد نمي كند

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 17:57 | 
عصیان کن
اگر مي خواهي شادمان شوي بايد عليه چيزهايي كه بدبختي مي آفرينند عصيان كني... اما جامعه از تو مي خواهد بدبخت باشي. جامعه به اين دليل علاقه مند است كه تو بدبخت باشي كه يك شخصيت بدبخت را مي توان به هر سو راند. كسي كه بدبخت است ازچنان انرژي اندكي برخوردار است كه مي توان ازاو بهره كشي كرد. جامعه شيوه ظريفي را در اين راه بكار مي برد: كودك از نظر روحي اخته مي شود. وادار مي شود دنباله رو انواع حماقتها شود. همه چيز به او تحميل مي شود، زيرا او ناتوان است. زندگي اش به پدر و مادرش بسته است. مي داند كه بدون حمايت آنان نمي تواند زنده بماند، بنابراين مجبور است سازش كند. اندك اندك كار به جايي مي كشد كه كاملا فراموش مي كند بيش از حد سازش كرده است و نمي داند كه آزادي چيست و زيبايي آگاه بودن چيست- يك برده تمام عيار شده است. اين جامعه تاكنون چنين كرده است... و وقتي مي گويم « اين جامعه»، منظورم تمامي جوامع دنياست. همه آنها يك كار انجام داده اند: روح بشر را نابود كرده اند. من مي كوشم تو را دوباره زنده و با روح سازم. مي خواهم تو را از گور بيرون كشم. رهروان من بايد عصيانگر، باهوش و آگاه باشند تا بتوانند به شادماني دست يابند. اقدام به خطر كن تا شاد شوي، زيرا هيچ چيزي باارزش تر ازشادماني نيست. بگذار شادماني تنها هدف زندگي تو باشد. همه چيز ديگر بي اهميت و بي ارزش است
|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 9:50 | 
مصدر زندگی
اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستی مطلق بودن و دروغ های شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تماشا کردن، شمعی را در کنار آینه یی روشن کردن، نیمه شب های باران خورده در خیابان های خلوت شهر تنها رانندگی کردن، توی راه پله ها به جناب آقای... یک اردنگی جانانه زدن، با آقای دکتر... دست دادن، هر چند سال یک بار چند ماهی را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشید را در آن سوی سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهیدی، ادیت پیاف ، بیکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقای دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه می رود یکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن، دچار نصایح مشفقانه عقلای خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تیپ های سوزناک احساساتی جواد فاضلی قرار نگرفتن، از دید و بازدید و دعوت و منقل از زیر کرسی برداشتن و گذاشتن و برای منزل خرید کردن و برای اقوام سوغات تهیه کردن و شرفیاب شدن و در برابر شوخی های خنک آقای رئیس مجبور به لبخند شدن و نظام وظیفه خدمت کردن و خانم آقای دکتر... را دیدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسیس دو پولی مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه های درس های آقای.... را نوشتن و سخنرانی های علمی آقای دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسیله دکتر... و... دیدن و با آب و نمک و صابون یک دست تنقیه کردن و با بچه مزلف های لوس نجس خنگ بی شعور بیسواد بیمزه بی همه چیز که یعنی موج نو، یعنی آنارشیست، بحث علمی کردن، گیر سوال های پسرهای... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشیدن و مبتلای تعریف های خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا دیدی که یک مرتبه این دکتر... است که راجع به مقام حیرت در عرفان با تو صحبت می کند و تو هم هیچ راه گریزی نداری، خود را یکهو تو حوض آب انداختن. اگر یک سال دیگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکروای پاریس، کنار کلیسای زیبا و آسمانی دولاشاپل زندگی کردن و بار دیگر طعم آزادی را و آزادی را و آزادی را چشیدن، نم اشکی و با خود گفت وگویی داشتن، به ماسینیون عشق ورزیدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگین گور آبی اش تنها نگذاشتن، گاه گریستن و هیچ گاه ننالیدن، بی نیاز بودن، خود جزیره خویش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عین القضات همدانی و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوی و رزاس سوئدی رفیق بودن، محشور بودن، هرگز تسلیم روزمرگی نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسید یک پس -کلگی چنان به جناب آقای دکتر... نواختن که چشم هایت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهایی و غم و بی نیازی و پارسایی و بی باکی و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواری و ایمان و آزادی و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاریخ علی، از جغرافی کویر، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوی، از عارفان عین القضات و حلاج، از شهرها پاریس، از جنگل ها بولونی، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسیقی ها سونات مهتاب گاستون دفین، از صفحه ها رین دو رین و از گل ها هوما و از اشیا شمع و از پرندگان طوطی تاگور و از غذاها بیفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستری و از بازیچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادی را برگزیدن، وطنی چون غربت من و پناهی چون خلوت من و بیهودگی چون زندگی من و خواهری چون بتول مزینانی من داشتن و آینده او را که چون آینده برادرش است به نیروی دعاهای نیم شبان از باران استجابت های خدایی سیراب کردن. اینهاست مصدرهای ساده و مرکب دستور زبان زندگی کردن من.
|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 12:47 | 
خنده و عشق
اگر بتوانی خنده و عشق شوي ديگر به هيچ عبادتي احتياج نداري. آنگاه پيشاپيش، قدم به بارگاه الهی می گذاری. من هرگز ندیده ام که انسان غمگین به بارگاه خدا وارد شود. یگانه راه بسوی پروردگار، راه رقصیدن است. پس بیاموز برقصی، آواز بخوانی، زندگی را جشن بگیری و شاد باشی تا خدا را در همه جا بیابی. اگر چنینی کنی هر عمل تو الهی می شود. عادی، خارق العاده، مقدس و معنوی می شود. همه زندگی چنان از خدا سرشار می شود که دیگر پروای خدایی در بالای آسمان را در سر نخواهی داشت. هر جا باشی، خدا تو را فرا می گیرد. همیشه در زمینی مقدس و الهی گام بر می داری. هر سنگی برای تو اندرزی خواهد داشت و هر صخره ای برایت یک کتاب آسمانی خواهد بود. تو فقط به یک
|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 8:14 | 
شهامت واقعی در فتح درونی

فتح دنيا شهامتي نمي خواهد، ولي براي غلبه به خويشتن، شهامت نياز است. جنگجو بودن دراين دنيا چيزي غير عادي نيست. همه انسانها كم و بيش جنگجو هستند؛‌ زيرا كل دنيا مدام در حال جنگ است؛‌ گاهي جنگ سرد و گاهي جنگ گرم.

هركس جاه طلبي هاي خاص خود را دارد و يا اين جاه طلبي ها بزرگ شده است و براي رسيدن به آنها مي جنگد. هرجا جاه طلبي وجود داشته باشد،‌ جنگ و رقابت هم وجود دارد. حتي نظام تحصيل، كودكان را طوري بار مي آورد كه براي رسيدن به موفقيت مي جنگند و با هم رقابت مي كنند.

شهامت و جنگ واقعي، در فتح دنياي بيرون نيست. شهامت واقعي ‌در فتح دروني است. اگرچه اسكندر فاتح بزرگي بود، ‌برده نفس خود بود. ناپلئون جنگجوي بزرگي بود، ولي در بند خشم، شهوت و دارايي خويش بود.

شجاعان واقعي، ‌مسيح، بودا، محمد، ‌منصور حلاج و ... اينگونه مردم بوده اند آنها كه در هر عصر و دوره اي، به صورتي ديگر و در قالب انساني ديگر، ‌پاي به عرصه هستي مي گذارند، بر خويش غلبه كرده اند؛ طوري كه ديگر هيچ آرزويي بر آنها فرمان نمي راند و بنده هيچ غريزه ناخودآگاه خود نبودند. آنها فرمانرواي وجود خويش بودند.

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 6:32 | 
چراغ عشق

زندگي تنها زماني زندگي است كه چراغ عشق در درون وجودت بسوزد. آنگاه كه شعله هاي عشق تو چنان شعله ور باشند كه گرداگرد تو را روشن سازند، به ديگران سرايت كنند و ديگران بتوانند آنرا احساس كنند. آنگاه كه عشق تو چنان ملموس باشد كه ديگران بتوانند آنرا لمس كنند. آنگاه عشق نه فقط به خودت، بلكه به همه كس بركت خواهد رساند. انسان راستين همواره جهان و هستي را غني تر مي كند. او از خود چيزي به هستي مي بخشد. و تا زماني كه تو چيزي از خود نبخشي، هرگز احساس شادماني نخواهي كرد. از راه ازخود بخشيدن به هستي است كه در كار آفرينش مشاركت مي كني، زيرا آنگاه تو يك آفريننده مي شوي. آفريننده بودن، ‌جزيي از خدا بودن است. هيچ راه ديگري غير از اين نيست....

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 21:41 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar