تبليغاتX
به جان با آسمان عشق رفتم
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
در گذشت حضرت استاد ذوالفنون

 

جلال ذوالفنون رفت و تکه ای از روح مرا با خود برد
حق داشت
آن تکه را خودش ساخته بود
با آتشی که در نیستان انداخت
با درس سحر که در ره میخانه نهاد

و با پیوند
که بی کلام بود و از هر کلامی نافذتر

پیوند
که در دشتی شروعی آرام داشت و در شور، وداعی شورانگیز
مانند خالقش که در اوج رفت

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 23:49 | 
راز زندگی

زمانی که تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت می کند.هیچ چیز با تو مخالف نخواهد بود. زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.خودت را بپذیر؛ هر چه که هستی. حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر. تنها آن هنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی.

میل به عشق, قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است.گواه دیگری وجود ندارد. چون انسان عشق می ورزد, پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند, پس خدا وجود دارد.

زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.

هر موجودی؛ یک سرود الهی است. بی همتا؛ منحصر به فرد؛ تکرار نشدنی و غیر قابل مقایسه.

ماهی چیزی درباره دریا نمیداند، زیرا در دریا زاده شده و در آن زندگی میکند، اما روزی که او را از آب بگیرند و بر روی ماسه های داغ ساحل بیندازند؛ آنگاه ماهی خانه حقیقی خود را خواهد شناخت و متوجه میشود چه چیزی را از دست داده، او اکنون با تمام وجود به خود را به اقیانوس بیافکند. مردم فقط در لحظه مرگ است که قدر و منزلت زندگی را خواهد فهمید...

مرگ خیلی دموکراتیک است ؛ به سلسله مراتب اعتقادی ندارد . برای مرگ مهم نیست که شخص عمله است یا نخست وزیر . به سادگی می آید ! و خاک به خاک می افتد و ناپدید می شود . ثروتمند بودن تو به هیچ وجه کمکی نخواهد کرد ؛ مشهور بودن تو به هیچ وجه کمکی نخواهد کرد ؛ امپراطور عظیم بودن تو هیچ کمکی نخواهد کرد ، این یا آن.

جهنم از اون جایی شروع مشود که اولین آرزو شکل میگیرد و بهشت اون جایی هست که هیچ درخواست و آرزویی نباشد!

هرچیزی که در این دنیا میبینی در تضاد است! شب و روز، خوب و بد، زشت و زیبا، عشق و تنفر ... اما با عبور از تمام این تضاد ها، به حقیقتی میرسیم که میشه اسمش را خدا گذاشت.

ژرف زندگی کن، از ته دل زندگی کن، یکپارچه با تمام وجود به طوری که وقتی مرگ در زد آماده باشی... آماده چون میوه ایی رسیده برای فرو افتادن از درخت. تنها نسیمی ملایم می وزد و میوه فرو می افتد؛ گاه حتی بدون هیچ نسیمی، میوه به سبب سنگینی و رسیدگی از درخت می افتد. مرگ نیز باید چنین باشد و این آمادگی باید با زندگی کردن فراهم آید...

متدین واقعی به هیچ مذهبی، به هیچ ملتی، به هیچ نژادی و به هیچ رنگی تعلق ندارد! او به کل انسانیت تعلق دارد.

نخست راه را برو، سپس با تمام وجود خود را در آن دریاب - فقط بعد از آن است که میتوانی دستان دیگری را بگیری و راه را به آن نشان دهی

از آنچه میگریزی، بیشتر و بیشتر به سوی آن جلب میگردی. ذهن تو این سو و آن سو به دنبال اوست.

زندگی مانند صفحه ای سفید است که هرچه بر آن بکشی همان میشود! میتوانی شادی یا بدبختی را در آن رسم کنی! تمام عظمت وجود انسانیت در این آزادی عمل است!

آنکه اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.

حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟

آزادی ، هدف زندگی است . بدون آزادی زندگی ابدا معنایی ندارد . منظور از آزادی ، آزادی سیاسی ، اجتماعی یا اقتصادی نیست . آزادی یعنی آزادی از زمان ، آزادی از ذهن و آزادی از آرزو .

تلاش مکن که کودک را پیش از پیری ،پیر کنی ، او را خرد مکن . این همان چیزی است که در دنیا شاهد آنیم : کهنسالان بر کودکان مسلط اند و می خواهند آنها را زودتر از زمانی که طبیعت مقدور داشته از دوران کودکی بیرون بکشند .آنان می کشند و خرد می کنند .کودک ، کودکی را برای همیشه از کف می نهد
 

این تویی و فقط تویی که در نهایت مسوول آن چیزی هستی که برایت پیش می آید . این را بخاطر داشته باش . این کلید اصلی است  اگر ناشادی مسوول تویی . اگر درست زندگی نمی کنی ، مسوول تویی ،اگر سر در گمی مسوول تویی . آری بار مسوولیت ، تمام و کمال بر عهده توست

انکار همیشه موجب تنش است . بپذیر . اگر آسودگی می خواهی ، پذیرش همیشه راه حل است . هر چه در پیرامون تو رخ می دهد ؛ بپذیر

بخاطر داشته باش ، وقتی به تخریب دست می زنی ، خود را نیز تخریب کرده ای . و آنگاه که می آفرینی ، خود را نیز می آفرینی و ابعاد نویی از وجود خود را کشف می کنی .

انسان پدیده ای غریب است ؛ به فتح هیمالیا می رود ، به کشف اقیانوس آرام دست می یازد ، به ماه و مریخ سفر می کند ، تنهایک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آنرا کشف کند و آن دنیای درونی وجود خود اوست

مرتکب هر تعداد اشتباهی که ممکن است بشوید فقط یک چیز را به یاد داشته باشید:یک اشتباه را دوبار مرتکب نشوید و رشد خواهید کرد. این جزئی از آزادی شماست که بیراهه بروید این جزیی از شان شماست که حتی در مقابل خدا قرار بگیرید. در غیر این صورت میلیونها انسان در دنیا بدون اراده و شهامت هستند. این طریقی است که بتوانید جرات و شهامت پیدا کنید.

هرگز زندگیت را قربانی هیچ چیز نکن! همه چیز را قربانی زندگی کن! زندگی نهایت هدف است.بزرگتر از هر کشوری، بزرگتر از هر کیشی، بزرگتر از هر بتی، بزرگتر از هر آرمانی

زندگی نه بی معناست و نه با معنا . زندگی فقط هست . اما اگر سعی کنی معنایی در آن بیابی طبعاْ آن معنا آنجا نیست . تو خالق بی معنا بودن خود هستی . و به دنبال آن یاس است و پریشانی خاطر ... زندگی صرفاْ هست . از آن لذت ببر !

عشق کاغذی ، به گل کاغذی می ماند . عشق حقیقی ، شبیه گل واقعی ست .زنده است . می بالد .گل واقعی ، در توفان پرپر می شود .گل واقعی ،حساس است . لطیف است .گل واقعی ،ثابت و یکنواخت و جامد نیست .گل واقعی ،شکننده نیز هست

این نکته را نباید فراموش کرد که انگیزه اصلی دینداری، نه در طمع باغ بهشت است و نه ترس از آتش دوزخ. خاستگاه اصلی دینداری، حیرت است. حیرت را در کلیسا و کنیسه و معبد نمیتوان یافت. حیرت چیزیست که در دل حساس جوانه میزند و میبالد و همه وجود آدمی را می پوشاند.

تو نمیتوانی انسانی را تصاحب کنی. زیرا او یک شخص است. تصاحب فقط با اشیاء ممکن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبی؛ عشق تو شهوت است.

هیچ مردی،زن را نمی فهمد، هیچ زنی، مرد را نمی فهمد، زیبایی با هم بودنشان همین است.

عشق با جدایی نمی میرد. با بسیار با هم بودن شاید ولی با جدایی هرگز

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و نهم بهمن 1390 و ساعت 23:49 | 
حاصل عمر

به دل گفتم که از عمرت چه حاصل‌؟
فغــــان کرد و بگفــتا مهر باطل
به ديده گفتم از دنيـا چه ديـدي‌؟
كه گفت‌: زشتي و نيرنگ و پليـدي

و حـال از مـا گذشت اما جمـاعت
شويد اسطوره‌ي عشــق و نجابت
كه وقتي سر بیاید فصــل عمرت
به پايين ســر نباشد از خجالــت

|+| نوشته شده توسط میلاد در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 8:36 | 
دوست داشتن
کسی‌ که به تو می‌‌گوید: «من تو را دوست دارم و به خاطر تو حاضرم با همه درگیر شوم و بجنگم.»، و واقعا هم «به خاطر تو» با همه می‌جنگد و درگیر می‌شود، هنگامش که برسد با تو هم‌‌ همان رفتاری را می‌کند که با همه می‌‌کند! هوش دار!

   او تو را دوست ندارد. اصلا عشق ندارد، نه به تو و نه به هیچکس. او تو را فقط برای خودش می‌‌خواهد. تا وقتی‌ مالک تو باشد و تو را برای خودش بداند، تو را «دوست دارد». و وقتی‌ خودش را مالک تو نبیند، تو هم یکی‌ هستی‌ برایش مثل دیگران، منفور! و هر بلایی ممکن است سرت در بیاورد.
   کسی‌ که نمی‌تواند همه را دوست داشته باشد، هیچکس را (از جمله تو را) نمی‌تواند دوست داشته باشد و محترم بدارد. این فرد سالم نیست.
   «عشق و دوست داشتن واقعی‌ وابسته به تملک نیست»، به این معناست.

|+| نوشته شده توسط میلاد در شنبه بیست و هشتم آبان 1390 و ساعت 16:12 | 
گریز

کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست         هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیـــــست
  ســـــــــرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه               شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود         مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
کس ندیدست تو را یک نظر اندر همه عمر          که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست
آدمی نیست مگر کالبدی بی‌جانست                آنکه گوید که مرا میل به دیدار تو نیست
ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای                صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست
جور تلخست ولیکن چه کنم گر نبرم                  چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست
من سری دارم و در پای تو خواهم بازید             خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست
به جمال تو که دیدار ز من بازمگیر                     که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست 
         سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری
         سر خود گیر که صاحب نظری کار تو نیست

 



|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه بیست و دوم مهر 1390 و ساعت 21:23 | 
مرگ
نیاز های زندگی تو را وادار میکند که به بیرون حرکت کنی، اگر بخواهی به درون بروی، موضوع اساسی مورد توجه تو باید «مرگ» باشد.
فقط زمانی که از مرگ هوشیار شوی، میتوانی نیازی را خلق کنی که به درون نظر کنی، تفاوت انسان با حیوان آن است که انسان آگاه است به اینکه خواهد مرد ولی حیوان به این نکته آگاه نیست.
از مرگ نترس، فقط آگاه باش که مرگ نزدیک و نزدیک تر می آید و تو باید برایش آماده باشی.
برای بدست آوردن زندگی، ابتدا باید مرگ را بیاموزی و با مردن تن جسمانی، به زیستن در حیات الهی میرسی.
لحظه ای که هوشیار شوی که تو خواهی مرد و بدانی که مرگ یقین است، تمامی ذهنت شروع میکند به نظر کردن در بعدی متفاوت.
خانه، پول و ماشین فقط برای تو رفاه می آورند، از مرگت جلوگیری نمیکنند.
در زندگی ممکن است فقیر یا ثروتمند باشی، ولی مرگ برابر کننده ای عظیم است.
روی مرگ تعمق کن، ولی آن را از خودت دور ندان، مرگ میتواند همین لحظه بعد باشد.
اگر مرگت را به تعویق بیندازی نمیتوانی رویش تعمق کنی، اگر بگویی سی سال دیگر برایت اتفاق می افتد، آنگاه دیگر به فکر کردن در موردش نیازی نداری، با خود میگویی زمان زیادی است و هنوز خیلی وقت دارم، این حقه ی ذهن توست.


در زندگیت به خلق معانی جدید، بی معنی و مصنوعی نپرداز.
انسان فقیر چیزهای زیادی برای بدست آوردن دارد و همین به زندگیش معانی مصنوعی میبخشد، اگر همه چیز داشته باشی، پول، رفاه، سلامتی، آنگاه زندگیت بی معنی خواهد بود، قبلا نیز بی معنی بود، اما معانی مصنوعی پول و ثروت و رفاه باعث شده بود تا فکر کنی زندگیت با معنیست.
اگر برای کسب لذات بهشت، لذات جسمانی را کنار بگزاری، این ترک دنیا نیست.
اگر میخواهی بدانی زندگیت معانی حقیقی دارد یا نه، ببین اگر همه چیز داشته باشی و در رفاه کامل باشی، آیا باز هم زندگیت معنایی دارد یا نه، اگر نداشت بدان معنای زندگیت مصنوعی بوده.
در هر کاری که میکنی، در تلاش برای کسب هر چیزی که هستی به یاد بیاور که از خود بپرسی، اگر موفق شوم آنوقت این معنای واقعی زندگی من است یا معنایی است مصنوعی؟
از طریق زندگی بیاموز، زیرا درس دیگری وجود ندارد.

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه سی و یکم تیر 1390 و ساعت 14:41 | 
دل

دل بدست یار و غم در دل بماند
خارم اندر پای و پا در گل بماند
ما فرو رفتیم در دریای عشق
وانکه عاقل بود بر ساحل بماند
ساربان آهسته رو کاصحاب را
چشم حسرت در پی محمل بماند
کی تواند زد قدم با کاروان
ناتوانی کاندرین منزل بماند
یادگار کشتگان ضرب عشق
نیم جانی بود و با قاتل بماند
ای پسر گر عاقلی دیوانه شو
کانکه او دیوانه شد عاقل بماند

|+| نوشته شده توسط میلاد در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 و ساعت 22:58 | 
گنج عزلت

کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت

این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان

این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت

کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن

تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت

روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم

تا که بعد از رنج ، گنج شایگانی باشدت

روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب

تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت

گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار

عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت

صبحدم درهای دولتخانه‌ها بگشاده‌اند

عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت

تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع

در هوای نفس مستی و گرانی باشدت

از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون

تا به صورت خانه‌ی تن استخوانی باشدت

گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب

زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت

گر بمیری در میان زندگی عطاروار

چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت

|+| نوشته شده توسط میلاد در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 و ساعت 22:38 | 
رموز.....

اين عالم عالم بازي هاست وعالمي است كه بيشترمردم به حقيقتش نمي رسندوبه بازي تاآخرش مشغول مي شوندوهركدام يك نوع بازي اي مي كنند، يك عده مذهب بازي مي كنند يك عده دوست بازي مي كنند يك عده هنربازي مي كنند يك عده عتيقه بازي مي كنند وهركدام به يك بازي اي مشغول هستند وبه حق مشغول نيستند ،حتي كتاب بازان هم "كمثل الحماريحمل اسفارا "كتاب مي خرند جلدمي كنندپهن مي كنند جمع مي كنند وكتاب باز هستند ؛حتي عده اي دين را وسيله بازي قرارمي دهند ودين بازودين فروش هستند و نه ديندارولي يك وقتي مي فهمند كه سوداي خام بوده وهيچ چيز نيست؛اما اگرخواستيدبازي كنيدبازي عشق را انتخاب كنيدكه به تعبيرهندي هايعني بازي آگاهي جهاني ونه اين آگاهي محدود وتيره كه درهمه انسانها هست،وصل بشويدبه آن آگاهي مطلق وبرسيدبه ديدارآن صورت جهاني؛

جهان عشق است وديگرزرق سازي              همه بازي است الاعشق بازی

اي كاش مردم قدراشك رامي دانستند،منتها به اشك مي گويندآب ديده ؛ ولي بايد ديدچه ديده كه آن اشك راريخته ؟اگرچشمش به يك آب وعلفي خورده وآن اشك را ريخته،قيمت آن ديده هم معلوم است ولي اگركسي چشمش به آن معشوق ازلي افتاده وداردگريه مي كند هر دانه اش گنج است وهمه نعمتها ودولتها وخواسته هاوآرزوها رادرهمان نگاه به انسان       مي دهند

بهاري كه قراراست بيايدوبرودبه چه دردمامي خورد؟شادي اي كه قراراست بيايدوبرودبه چه دردما مي خورد؟ثروتي كه مي آيدومي رود اعتباري نداردومال ما نيست ؛گلستان وبوستان باغي است كه دست خزان هيچگاه به آن نمي رسد؛حقيقت باغ اينجاست وآن باغي كه مي آيد ومي رود وخزان مي شود عكس باغ است اگر به حقيقت باغ بود وسبزي و خرمي وبهاري بود خزان نمي شد؛ از ديربازكساني كه هوشمند بودند گفتنديك باغي درست كنيم مثل گلستان و بوستان كه هميشه سرسبزباشد

 

|+| نوشته شده توسط میلاد در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 و ساعت 20:20 | 
زندگي ....

زندگی بافتن یک قالی است

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده است
...

تو در این بین فقط میبافی

!!!نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند

|+| نوشته شده توسط میلاد در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 و ساعت 17:14 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar